بیچاره پاییز.....

بیچاره پاییز ...

 دستش نمک ندارد...

این همه باران به آدم ها میبخشد، اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند.

خودمانیم ...

تقصیر خودش است ؛

بلد نیست مثل " بهار" خودگیر باشد 

تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و 

با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد ...

سیاست " تابستان " را هم ندارد 

که در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد 

ولی از پشت خنجری سوزناک بزند

بیچاره .....

بخت و اقبال " زمستان " هم نصیبش نشده 

که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد !

 

او " پاییز " است 

رو راست و بخشنده ...

ساده دل

 فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای 

آدم ها بریزد،

روزی ؛

جایی ؛

لحظه ای ؛ از خوبی هایش یاد میکنند ...

خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند ... 

 

یکی به این پاییز بگوید 

آدم ها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای ...

دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی 

برگ هایت میگذارند و میگذرند ...

 

تنها یادگاری که برایت میماند 

" صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست " ....!

سنگ مفت گنجشک مفت!!!!!!

ﺳﻨﮓﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻢ ..

ﺍﻣﺎ ﮔﻨﺠﺸﮏﻫﺎ ﻣﻔﺖ

ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ... 

ﻗﻠﺒﺸﺎﻥ ﻣﯽﺗﭙﺪ ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ ﺳﻨﮓ ﻣﻔﺖ

ﮔﻨﺠﻴﺸﮏ ﻣﻔﺖ

ﺑﻌضے ﺁﺩﻡﻫﺎ...

ﻧﺎﺧﻮاسته..

ﻫﻤﯿشه متهم ﺍﻧﺪ ...

ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺳڪوﺗﺸﺎن...

ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯿﺸﺎن...

ﮔﺬﺷﺘﺸﺎن ...

بی ڪینهﺑﻮﺩﻧﺸﺎن ...

کمک نخواستنشان..

بی آزار بودنشان..

ﮔﻮیی ﺟـــــﺎن ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ﺑﺮﺍی ﺍﺗﻬﺎﻡ بستن ...

ﻭ ﺍﺯ همه ﺑﺪﺗﺮ ﺍینکه...

ﺧﻮبیﻫﺎﯾـــﺸﺎڹ ﺯﻭﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ میﺷﻮﺩ...

اصلاحیه یادگاری از دوست

احساسات تقدیمی از سوی یه دوست .....

کاش می شد شاعری دیوانه شد

با خدا با ترس یا با آبرو بیگانه شد
 
کاش می شد حرف از معشوقه زد
عکس زیبایش سر هر کوچه زد
 
کاش می شد از لب زیبای یار
غنچه ای چید از برای یادگار
 
کاش می شد سر به روی شانه اش
می نشستم من به زیر خانه اش
 
کاش می شد دست در دستان او
می شدم سوی گل وبستان و کو
 
کاش می شدلحظه ای هم در نگاهش گم شوم
انتظار جرعه ها بر سرشود لحظه ای هم مست از خم شوم

زندگی

ﺯﻧﺪﮔﯽ “ﺑﺎﻏﯽ” ﺍﺳﺖ؛

ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ “ﺑﺎﻗﯽ” ﺳﺖ...

”ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﻝ” ﺑﺎﺵ؛ ﻧﻪ ”ﺩﻝ ﻣﺸﻐﻮﻝ”...

ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ؛ ﺍﺯ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﺎست؛

ﭘﺲ ﺑﺪﺍﻥ ﺍﮔﺮ ”ﻓﺮﻫﺎﺩ” ﺑﺎﺷﯽ؛ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ “ﺷﯿﺮﯾﻦ” ﺍﺳﺖ...

نیما یوشیج :

ﮐﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺸﮑﺴﺖ

ﺩﻭﺳﺖ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺖ !

ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺭﻭﯼ ﻫﺮ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﮐﻤﺎﻥ

ﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻥ !!!

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻗﻠﺐ ﻫﺎ ﺁﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ

ﮐﯿﻨﻪ ﻭ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﺑﻮﺩ

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺩﻝ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﻧﻢ ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪگی

ﺗﺎ ﺷﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﻗﺎﺏ ﺑﻨﺪﮔﯽ

ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﺎﺵ ﻫﺎ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ

ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺼﻪ ﻫﺎ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﻮﻧﺪ

ﮐﺎﺵ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮﺩ

ﺭﺩ ﭘﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻧﺒﻮد..

 

ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ

ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . .

ﻻﺍﻗﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺭﺍ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺍﺷﺖ . . .

ﺳﺎﻋﺘﻢ ﺑﺮﻋﮑﺲ

ﻣﯿﭽﺮﺧﯿﺪ ﻭ ﻣﻦ . . .

ﺑﺮﺗﻨﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﮔﺸﺎﺩ ﺍﯾﻦ

ﭘﯿﺮﻫﻦ . . .

ﺁﻥ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ، ﮐﻮﺩﮐﯽ ، ﺳﺮﻣﺸﻖ

ﺁﺏ . . .

ﭘﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺟﺎﯼ

ﺧﻮﺍﺏ . . .

ﺧﻮﺩ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ

ﺍﺯ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ . . .

ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ

ﻫﺮ ﮐﺴﯽ . . .

ﻋﻤﺮ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﺪ

ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ . . .

ﺣﯿﻒ ﻫﺮﮔﺰﻗﺎﺑﻞ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﯿﺴت

آدم دلگیر.....

حال آدم که دست خودش نیست

عکسی می بیند

ترانه ای می شنود

خطی می خواند

اصلن هیچی هم نشده

یکهو دلش ریش می شود ...

حالا بیا وُ درستش کن

آدمِ دلگیر

منطق سرش نمی شود

برای آن ها که رفته اند

آن ها که نیستند , می گرید

دلتنگ می شود

حتی برای آنها که هنوز نیامده اند ...

دل که بلرزد

دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست

این وقت ها

انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای

تا مجال عبور پیدا کنی

هم صبوری می خواهد هم آرامش

که هیچکدام نیست !

آدم تصادف می کند ,

با یک اتوبوس خاطره های مست ..