پشت پرچین دلتنگی هایم
نبض احساس می زند...
واژه واژه خواب های شیرین
سرک می کشد...
کسی بغض های سردم را
در گلوی خشکیده ی تقدیر می دمد...
دلشوره های دمادم
میان چشمهای تارم
سوسو می زند...
امشب چشمهایم را به پرنده ی مهاجر خیالت دخیل بسته ام...
ای کاش اجابتم کند
میان حبس دلتنگی هایم...
می شود بشکند بغض سرد تقدیر؟!!!