توی این خانه کسی بعد تو تنها مانده
دهن پنجره از رفتن تو وا مانده

قاب عکسی شده این پنجره و رفتن تو
مثل یک منظره در حافظه اش جا مانده

چندتا عکس و دو خط نامه و یک دفتر شعر
تکه هایی است که از روح تو این جا مانده

بی تو تقویم پر از خاطره های خوشمان
زیر لب گفت فقط روز مبادا مانده

میدانی جان دل!
این روزها حوالیِ دلم ، جایی میان سینه ام ، عجیب درد دارد.
خُرده نگیر آرام جان!
خب دل است دیگر.
گاهی زخم می شود ، گاهی خون می شود و گاهی تنگ.
هرچه تلاش میکنم شبیه به تو باشم ، سرد ، سخت ، سنگ نمی شود .
مشکل اینجاست که این دلِ زبان نفهمِ دلتنگِ لعنتی این حجم از نبودنت را نمی فهمد!
کاش بشود کمی ، تنها کمی بیایی.
قسم به نامت برای خودم نمی خواهم!
شاید حضورت کم کند
دل دل کردن هایِ این دلِ تنگ را....

زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی دیده نمیشوی
میشوی مثل شیشه ای تمیز
کسی شیشه ی تمیز را نمیبیند
همه به جای شیشه، منظره ی بیرون را میبینند
ولی وقتی شیشه کمی بخار بگیرد
وقتی کمی منظره ی بیرون را بد نشان دهد
همه آنرا میبینند
همه سعی میکنند تمیزش کنند
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی شکننده تر میشوی
با هر قدرناشناسی دلت ترک بر میدارد
میشکند
تکه های شکسته را در دستانت میگیری
نگاه میکنی به نتیجه ی زیادی خوب بودنت
زیادی خوب بودن خوب نیست
زیادی که خوب باشی به زیادی خوب بودنت عادت میکنند
آنوقت کافیست کمی بد شوی
همه گمان میکنند زیادی بدی

بعضی از رابطه ها بی نام و نشان اند ،

بقدری که نمیدانی بودن یا نبودنت فرقی به حالِ آدمِ پیش رویَت دارد یا نه!
همانقدر که چیزی او را وادار به ماندن می‌کند، پای رفتن هم دست بردارش نیست!

یک جور نصف و نیمه بودن که آزاردهنده ترین رابطه های آسیب زاست؛
رابطه هایی که  هرلحظه اش ترس و اضطراب،هر روزش بغض و خفقان است.
بعضی از آدم ها در رابطه، شبیه کارهای ناتمامی هستند که تا به انتها نرسانی، ذهنت همچنان درگیر و آشفته خواهد بود.
در این رابطه ها که دوست داشتن جایگاه محکمی ندارد، عشق کابوسی ترسناک تلقی میشود که روز به روز بیشتر تو را در خودش فرو می برد !
باید رها شد و نجات پیدا کرد از رابطه هایی که بنام عشق تو را درهم میشکند...

کسی چه می داند
من امروز چند بار فروریختم
چندبار دلتنگ شدم
از دیدن کسی که
فقط پیراهنش شبیه تو بود

گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه
دیوانه کننده‌ترین حس دنیاست...

دل من

پشت سرش 

کاسه آبی شد و ریخت....

تا حالا به برگه های کاغذی دفترتون توجه کردین!

ظاهر آرومی داره و بیخطر بنظر میاد،
اما وقتی به دستت کشیده میشه و دستتو میبره سوزشِ وحشتناکی داره...
خیلی از آدم ها هم همینن...
مثلِ برگه های کاغذی یک دفتر آروم و بیخطر بنظر میان...
اما یجایی که انتظارشو نداری جوری بهت زخم میزنن
که علاوه بر شوکه شدن،
زخمش سوزش عمیقی توی قلبت ایجاد میکنه و سالیان سال فراموشت نمیشه...
حواسمون به آروم های پرخطرِ زندگیمون باشه...!