آغاز قصه

همه چی از یه کتاب شروع شد

اولین جرقه ها زده شد وقتی که ردپایی از احساس یه آدم زیر اسم صاحب اون کتاب خودنمایی میکرد .

سعی کردم جو زده نشوم و اون نشونه گذاری زیر اسم صاحب کتاب رو یه اتفاق گذرا بدونم .
اما نشونه ها یکی پس از دیگری ذهنم رو درگیر کرد....
وقتی که یه جوون عاشق همه جا مثل یه سایه پا میزاری جای قدمت هات ...
وقتی صدای پاهاش رو از پشت در بسته میتونی از بقیه قدم ها تشخیص بدی ....
وقتی برای شنیدن همه صداها کر میشی ولی برای شنیدن صدای اون جوون توی راه پله ها گوش تیز میکنی ....
وقتی قاب پنجره فقط با حضور اون برات معنی پیدا میکنه ....
وقتی انتظار کشیدن برای دیدن یک لحظه رو میبینی ...
وقتی سلام که نام خداست میشه تنها کلام ارتباطی که تمام روز رو به انتظارش میشینی تا بشنوی ....
وقتی ک عقل جوابگو نیست و تو با دلت راهی شیشه های کلبه آن حوالی میشوی تا فقط سایه اش را نظاره گر باشی....
.....
دیگر حجت برایت تمام میشود که این یه اتفاق ساده و گذرا نیست
این یعنی دوره جدیدی از زندگی برایت رخ نمایان کرده
کم کم باور میکنی که تمام این نشانه ها بی منظور نیست .....
تو هم دل میدهی به این بازی ،که ای کاش نداده بودی . بازی ای که سرانجامش به خواری خودت خواهد انجامید....

ادامه دارد.....

دلخوشی،شیفتگی،ساده زباران گفتن
یا عبور از دل دریا به بیابان خفتن 

این حوالی همه از عطر حضورت مستند
عشق در سینه ولی پنجره ها را بستند

ترس دارند که شاید نگهی باز خدا را ببرد
نفست صاعقه برجان بزند هستی ما را ببرد

کوچ از شام بیابان به بهاران رویاست
هر کجا یاد تو باشد که همان خانه ی ماست

ذهن آشفته ز تو ، خانه ی ویرانه زمن
نظم هر واژه ز تو ناله ی جانانه ز من