تصور آدمی

بالاخره در زندگی هر آدمی

یک نفر پیدا می شود که بی مقدمه آمده ... مدتی مانده..

قدمی زده و بعد اما بی هوا غیبش زده و رفته!

آمدن و ماندن و رفتن آدم ها مهم نیست ...

اینکه بعد از روزی روزگاری، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید

آن شخص چگونه توصیفت می کند مهم است!

اینکه بعد از گذشت چند سال، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است.

اینکه آن ذهنیت مثبت است یا منفی

اینکه تو را چطور آدمی شناخته، مهم است.

منطقی هستی و می شود روی دوستی ات حساب کرد؟

می گوید دوست خوبی بودی برایش یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی ..؟

اینکه خاطرات خوبی از تو دارد یا نه برعکس 

اینکه رویایی شدی برای زندگی اش یا نه درسی شدی برای زندگی ..؟

به گمانم ذهنیتی که آدم ها از خود برای هم به یادگار می گذارند

از همه چیز بیشتر اهمیت دارد

وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند......

نسبت آدم ها

آدمها همدیگر را پیدا می کنند...

از فاصله های خیلی دور ...

از تهِ نسبت های نداشته

انگار جایی نوشته بود که اینها

باید کنار هم باشند !

می شوند همدم ، می شوند دوست ،

می شوند رفیق ، اصلأ می شوند جانِ شیرین ..

درست می نشینند روی طاقچه ی دلِ هم ...

حرف هایشان یک جورِ خوبی دلنشین است ،

دل برای خنده هایشان ضعف می رود ؛

اصلأ بودنشان شیرین است

وقتی هم که نیستند ،

هی همدیگر را مرور می کنند و مُدام

گوش به زنگِ آمدن هم هستند ...

خدا این آدم ها را نگیرد از هم