یکی باید باشد
بی قراری هایت
بهانه هایت
سردی های گاهی گذرت
ترس و دلواپسی هایت
و خنده های پر بغضت
را تاب که نه
آغوش بیاورد...
اردیبهشتی که بویِ نابِ باران و شکوفه می داد ...
ماهِ بهشتیِ بینظیری ؛
که با همه ی ماه ها فرق داشت ...
ما می مانیم و خیابان هایی ؛
که دلشان برایِ مهربانیِ ابرهایِ بهاری ، تنگ می شود ...
برای نازدانه ی دل نازکِ فصل ها ،،،
که صدایِ هق هقِ شبانه اش ؛
تویِ گوشِ کوچه های شهر ،
تا همیشه خواهد ماند ...
اردیبهشت تمام می شود ،
و این خیابان ها ؛
تا رسیدنِ پاییز ،
بغضِ گلوگیرشان را
با دو جرعه آفتاب ،
قورت خواهند داد....
مردها شاعرترند
چشمش ... مویش ... بویش
زن که باشی همه کارت شعر از کار درمیاید
چایی دم کردنت ؛ جانم گفتنت ؛ قاصدک فوت کردنت ....
اما مردها همیشه شاعرهای بهتری هستند
مرد که باشی همیشه برای شاعری سوژه ای به زیبایی یک زن داری...
خدا و بنده ی خدا
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن
غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده
می گیری
می خواهم بدانم
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی
تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بیش از حد
هیچ گاه بیش از حد اعتماد نکن
هیچ گاه بیش از حد محبت نکن
هیچ گاه بیش از حد گذشت نکن
چون همین بیش از حد، به تو ، بیش از حد آسیب خواهد زد ...
بین یک بغض گلو گیر رهایت بکنند
قصهی تلخ تری نیست از این واقعه که
جان دل بودی و حالا" تو "صدایت بکنند
آیندهای که حالی برای رسیدنش نداریم !
و حالی که حالمان را به هم میزند !
چه زندگی خوبی ...
صادق_هدایت
پایان من
اندوهی بابت حقیقت های پنهانم!
حقیقت هایی ک آزردنِ روح من آذوقه ی هر روزش است...
فراریم از بودن های تکراری ، از شدنِ آنچه ک میخواستند و شدم!
سرنوشت، تقدیر ، بخت ، واژگا ن و مفاهیم مزخرف و گنگی که در مقابل طغیان هایم هیچگاه پاسخ گو نبودند!
در لا به لای درد های دهه سوم زندگیم، چون مار به خود میپیچم و چاره ای نیست جز صبوری!
روزنه ی امیدی نیست نوری به این تاریکی حجیم نمیتابد..
خط ِ عمیقِ خنده های مصنوعیم بر روی صورتم گود افتاده خط هایی که سنِ کنونی مرا به چالش میکشد!
دلِ بیتابم دیگر تاب ذره ای غم را ندارد، حالش خوب نیست!
خسته است!
چند وقتیست هوای تسلیم شدن در سر دارد...
پایانِ من نزدیک است...
خسته ام ، خسته تر از آنکه بگویم چه شده....
باید خدا را صدا بزنم
یک میز دو نفره و دو صندلی
یکی من ، یکی خدا
حرف نمیزنم ، نگاهم کافیست!
میدانم که برایم اشک میریزد ...
آنوقت است که میفهمی چه کسی از نبودنت دق میکند و چه کسی ذوق...
دلم ساعتی مردن میخواهد...
گوارای وجودت ذوقی که از نبودنم خواهی کرد مخاطب خاص ...
آنوقت است که میفهمی چه کسی از نبودنت دق میکند و چه کسی ذوق...
دلم ساعتی مردن میخواهد...
گوارای وجودت ذوقی که از نبودنم خواهی کرد مخاطب خاص ...
تمام میشد و میرفت...
نبودنت عادی میشود
حتی برای
خاص ترین آدم های زندگیت ...
عاشق شدن ارزنده ترین لکه ی ننگ است...
بهای شکسته دلان
از دوستی که به ناروا تهمتی زده، از عزیز همسفری که حال عزم جدایی کرده، فرزندی که قدرناشناسی کرده و یا ظالمی که حق انسان را در زیر پایش لگدمال کرده...
اصل این است که باید این دل شکسته را به بازار خدا برد و باور داشت که خدا خود بهای شکستهدلان است...
اما چه زیبا است حال که خدا همدم تو شده و میدانی هر آنچه از او بخواهی به درگاه استجابت نزدیک است، تو نیز رنگ و بوی خدایی بگیری و از او خیر بخواهی، حتی برای آن کسی که از سر عفلت و جهل و یا غرور، قلب تو را شکسته است...
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ !
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ
ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ !
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ !
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ ...
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺻﺒﻮﺭ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ...
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ