غروب مقبره

بعد از جریان اون کتاب ،سعی کردم احساسات فواران شده در وجودم رو کاملا پنهان کنم . هر دوی ما توی یه خانواده ای بزرگ شده بودیم که این جور حرفا یه کم شرم و حیای خاصی برامون به همراه داشت ...
سعی کردم کمتر به روی خودم بیارم ک انگار اصلا اتفاقی نیوفته ...
اما خوب انگار همه چی دست به دست هم داده بود که نزاره ذهن و فکر از اون جوون پرت بشه ...
یه شب که دختر یکی از همسایه ها تنها بود ازم خواست ک شب برم پیشش بخوابم که تنها نباشه .منم رفتم و تا صبح حرف زدیم . بیشتر حرف ها هم حول و حوش اون پسر جوون میچرخید .پسر جوون قصه ما با برادر اون دختر دوست بود و اون شب کلی آلبوم و عکس از برادرش و اون پسر جوون نشونم داد و مدام از اون حرف زد برام .....دیگه دم دمای صبح اون دختر خوابش برد اما من فکر و ذهنم درگیر شده بود با اون جوون عاشق مخصوصا با دیدن اون عکسا .....
از قضای قصه مادر جوون عاشق قصه ما با مادر من رابطه خیلی خوبی داشتن و به اصطلاح تمام چیک و پوک زندگی رو به هم میگفتن و به قول معروف خبرگذاری کامل و بی نقصی بودن . روزی نبود که تو خونه ما از اون پسر جوون حرفی نباشه .
از اون روز ب بعد هر جا میرفتم صدای قدم های جووان عاشق رو پشت سرم حس میکردم . به روی خودم نمیوردم اما دوستام مدام بهم گوشزد میکرد که اون پسر دوباره دنبالته و کلی هم دستم مینداختن ....مخصوصا پنجشنبه غروب ها توی مقبره . بالای سر یه شهید بست مینشست و با صدای بلند نجوا میکرد انگار که اون قبر شهید به نامش خورده بود و مالکیت اونجا رو داشت ....
معمولا عادت داشتم از مقبره غروب خورشید رو نگاه کنم یه حس و حال خاصی بهم میداد . یه روز ک داشتم برای خودم مثلا حال میکردم اون پسر جوون اومد و درست مقابل غروب آفتاب جلوی دید من وایستاد . جوری که انگار روی خورشید به اون عظمت یه انسان ایستاده نقاشی شده بود . نور خورشید نمیزاشت ک صورت پسرک رو ببینم .بازم از روی شرم و حیا سرم رو پایین انداختم ک نبینم اما تصویر اون صحنه بعد از چندین سال هنوز جلوی چشمامه ...

سفرنامه عشق

دل آدمی اوج میگیرد بر قله احساس آنگاه که نبض عشق سراسر وجودش را فرا میگیرد .
دیگر ماندن و از پس پرده ها جوش و خروش را نظاره گر بودن چنگی به دلش نمیزند .
باید بار سفر بست و نه تنها دل بلکه جان را نیز راهی کوی نگار کرد .
باید رهسپار. این جاده شوی تا ذره ذره عشق بی منت را به وجودت تزریق کنن.
دل بسپار به کوخ نشینان این مسیر که کاخ نشین نیستن اما مرام و مروتشان تن تمامی جهانیان را به لرزه درآورده و معرفتشان زبانزد خاص و عامشان کرده...
بنگر که خورشید نجابتشان چگونه چشم را مینوازد ...
ناقه قافله ی این مسیر فقط از عشق. و دلدادگی مینوازد جوری که اگر دل به آن بسپاری لحظه به لحظه جان تازه ای میگیری تا آنگاه که چشمت خیره شود به قطب عالم امکان، حسین بن علی روحی لک الفدا ......
راهی کوی نگار که شدی عشق بازی را از پس پرچین نگاه کودکی بیاموز که در آفتاب سوزان بیابان ، چشمان ملتمسش به گام های تو دوخته شده تا بلکه ذره ای خاک و غبار را از وجود زایر اربابش طوطیای وجود خود کند تا  بدین سبب زندگی اش را بیمه کند...