میدانی جان دل!
این روزها حوالیِ دلم ، جایی میان سینه ام ، عجیب درد دارد.
خُرده نگیر آرام جان!
خب دل است دیگر.
گاهی زخم می شود ، گاهی خون می شود و گاهی تنگ.
هرچه تلاش میکنم شبیه به تو باشم ، سرد ، سخت ، سنگ نمی شود .
مشکل اینجاست که این دلِ زبان نفهمِ دلتنگِ لعنتی این حجم از نبودنت را نمی فهمد!
کاش بشود کمی ، تنها کمی بیایی.
قسم به نامت برای خودم نمی خواهم!
شاید حضورت کم کند
دل دل کردن هایِ این دلِ تنگ را....