دیر زمانی ست اندوهی ب دل دارم،
اندوهی بابت حقیقت های پنهانم!
حقیقت هایی ک آزردنِ روح من آذوقه ی هر روزش است...
فراریم از بودن های تکراری ، از شدنِ آنچه ک میخواستند و شدم!
سرنوشت، تقدیر ، بخت ، واژگا ن و مفاهیم مزخرف و گنگی که در مقابل طغیان هایم هیچگاه پاسخ گو نبودند!
در لا به لای درد های دهه سوم زندگیم، چون مار به خود میپیچم و چاره ای نیست جز صبوری!
روزنه ی امیدی نیست نوری به این تاریکی حجیم نمیتابد..
خط ِ عمیقِ خنده های مصنوعیم بر روی صورتم گود افتاده خط هایی که سنِ کنونی مرا به چالش میکشد!
دلِ بیتابم دیگر تاب ذره ای غم را ندارد، حالش خوب نیست!
خسته است!
چند وقتیست هوای تسلیم شدن در سر دارد...
پایانِ من نزدیک است...